حکایت جدایی ها

سال ها پیش وقتی می خواستم از محبوبی خداحافظی کنم، دریافتم که یاد نگرفتیم که از همدیگر به خوبی و خوشی جدا شویم و همدیگر را واقعاً به خدا بسپاریم. شاید دلیل اصلی آن احساسات گرایی شدید ما ایرانیان باشد. نه! اشتباه نکنید! ما احساسی نیستیم و حتی گاهی بسیار بی رحمیم.
یادم می آید که در زمان بدرود، بی اختیار اشک از چشمانم جاری گشت و کنترلم را از دست داده بودم. به هر حال سال ها از آن زمان گذشته و وعدة دیدار در دنیای باقی با آن محبوب، تنها دلخوشی برای گذران دنیای فانی است. البته هنوز هم عبرت نگرفته ایم و با دوستانمان دوستی نمی کنیم با محبوبانمان عشق نمی ورزیم و در زمان جدایی خاطرة قشنگی از هم به جا نمی گذاریم مگر در زمان پرکشیدن از دنیا. شاید به همین دلیل مجالس ختم شلوغتر از مجالس عروسی، نکوداشت یا هر چیز دیگر است.
دلیل دیگر نداشتن خاطرة خوش از خداحافظی نیز به رفتار دیگران برمی گردد. وقتی از کاری؛ حرفه ای، علاقه ای نیز می خواهیم به خوبی، خداحافظی کنیم هم عزیزان، همکاران و ... خوبی را از آن می گیرند. همة ما بالاخره باید سالها کنار هم باشیم و ممکن است زمانی باز یکدیگر را ببینیم.
پس اجازه دهیم که خاطرات زیبا و ماندگاری از هم به یادگار بگذاریم.
امیدوارم روزگاری بدانجا برسیم که حتی زوج ها یا عشاقی که از هم جدا می شوند، زمانی که دوباره یکدیگر را می بینند با یکدیگر به ملاطفت برخورد کنند و یاد زیبایی های دوران وصالشان بیفتند نه این که رویشان را به سوی دیگری کنند و با اخم به راهشان ادامه دهند.

۱ نظر:

پوپک گفت...

با سلام
نوشته ات بسیار دقیق وزیبا بود .ولی چیزی است که واقعیت دارد ومتشکرم .